X
تبلیغات
رایتل

محکم‌تر از ایمان من ایمان نبود

جمعه 23 تیر 1396

یک سری موضوعات مورد مناقشه ای هست در فلسفه  که خود به خود بخاطر کاربرد و اهمیتشان وارد دیگر مباحث علوم هم شده اند که مربوط به عمل انسان است.  اینکه عمل انسان زشتی و خوبی اش ذاتی است یا اعتباری و نسبیتی. این موضوع در نگاه اول چیز خاصی نیست اما با توجه بیشتر متوجه میشوید که همه انسانها درگیر این موضوع هستند برای همین فراتر از فلسفه که به این موضوع میپردازد این مفاهیم خودشان را در قالب علومی مانند جرم شناسی، فلسفه حقوق، روانشناسی، جامعه شناسی فردی هم نشان میدهند. فارغ از اینها حتما پیش می آید که انسان جایی از زندگی خود بین دوراهی یا بیشتر از دوراه و چندراهی انتخاب، بین آنچه قبلا انتخاب کرده حسب نیاز و خواسته و طبیعت و عادت که همان ذاتی بودن زشتی یا خوبی کار است و یا خودش با فکرکردن به مسئله برای آن خوبی و بدی قرار داده  قرار می‌گیرد.

اصطلاحاً قضیه حُسن و قُبح ذاتی افعال انسان منجر به پیدایش این سوال میشود که عمل انسان اکتسابی است و مخلوق از قبل و انسان ملزم است به طرف آن حرکت کند و آن را بدست آورد یا انسان به سمت چیزی که میخواهد حرکت میکند و آن را بدست می آورد یعنی عمل مخلوق نشده از قبل، انسان یا زمان یا هرچیزی با محوریت خودِ انسان خلق کننده کمیت و اندازه و کیفیت یعنی خوبی یا بدی و مفید بودن یا مضر بودن آن برای خود و حتی اطرافیان است.

عمل انسان چه خوب باشد چه بد حتما برای شما قابل درک است که با گذر زمان که ما آن را «تجربه شدن» نام میگذاریم به خودی خود غم و شادی یا خوبی و بدی اش یعنی زشتی و زیبایی اش منحل و از بین میرود. هرچقدر این حس ایجاد شده از این عمل بدست آمده قوی و پررنگ باشد بازهم در بینهایت جاری زود یا دیر منحل میشود گویا اصلاً چنین عمل خوب یا بدی هرگز اتفاق نیفتاده باشد، درست مثل بینهایت رخدادهای تاریخی که در مخیله ای هیچ تاریخدان تیزبینی نمیگنجد و هیچ جایی ثبت و مکتوب نشده اند اما اتفاق افتاده اند یا بسیار دلخراش بوده اند یا بسیار غرور و شادی آفرین ولی چون برای ما بی اهمیت هستند انگار اتفاق نیفتاده اند. اگر بخواهیم منطقی به مبحث نگاه کنیم اگر خورشید بر شرق و غرب این زمین می افتد هر اتفاقی که بر روی آن می افتد به یک میزان حداقل قطعا برای هستی اهمیت دارد. تصور کنید ظرفی که لبالب از شیر پر کرده باشید برای ظرف هرجایی از این شیر که با دیواره برخورد دارد مهم است و او ملزم به حفظ آن.

 زمین و هستی هم همین است یا هیج اتفاقی هیچ اهمیتی برای هیچ چیز ندارد یا هراتفاقی هرچند کوچک (که این «کوچک»ی اتفاق برای ما قابل «تعریف» نیست)  اهمیت دارد. ما میدانیم که معرفت ما از هرآنچه که اطراف و در زندگی ما و محیط ما است به قدر درک ماست و این درک به احساس ما بر میگردد برای همین قدر و اندازه اشیا و اتفاقات قابل «تعریف» نیست. اتفاقی خوشحال کننده یا غم انگیز با اهمیت بودن یا بی اهمیت بودن. چرا برای ما شکار آهوی یک انسان شش هزار سال پیش از میلاد در اروپای غربی در فلان نقطه‍اش یک موضوع پوچ و بی اهمیت است اما حمله امپراطوری آشور به شوش هزار سال پیش از میلاد و محاصره این شهر دردناک است؟ به کلماتی که استفاده کردم دقت کنید. این کلمات احساسات خاصی را در شما برانگیخت که نشان از بد یا دردناک بودن قضیه است. اما دو سوال: چه کسی میتواند بگوید این حمله آشور بد و دردناک و بااهمیت است اما شکار آهوی انسان شش هزارسال پیش در اروپای غربی بی معنی و بی اهمیت و حسن و قبح یعنی خوبی و بدی فعل هم ندارد. با یادآوری این نکته که قبلاً گفتم: برای ظرف هر جای مظروف (که شیر باشد) هیچ برتری نسبت به جای دیگرش ندارد و همه نقاط برخوردی شیر با دیواره درونی ظرف از یک اهمیت یکسان برخوردار است و البته که این نتیجه گیری کاملا منطقی است.

حداقل این  است که اعمال منطقی و حرفهای منطقی بخاطر قریب و نزدیک بودن با طینت و طبع  و ذات انسان پذیرفتنی و دلنشین است، حالا که متوجه رفتار نامعقول و غیرمنطقی خود شدیم مشکل را باید پیدا کنیم که چرا ما در رفتارهایمان با برخورد با اتفاقات صداقت با خودمان نداریم بر اثر حملات متاثّر از محیط، موضوعی برای ما با اهمیت و زشت و قبیح است یا با اهمیت و حیاتی و خوب و شادی آفرین. این همان گریه کردن سر قبری است که کسی در آن نیست, این اوج بلاهت و حماقت ما انسان ها را نشان میدهد که زیر بیرق همه و هرکسی که به ما هیچ ربطی ندارد سینه میزنیم بدون اینکه موقعیت خود را در موضوعی که در آن درگیر شده ایم روشن و جایگاه خود را پیدا کنیم.

قرار نیست اتفاقی بیفتد

یکشنبه 18 تیر 1396

نمیدانم این جمله که در عنوان هست چقدر برای دیگران معنی دارد و جدای از قدر و اندازه آن اصلاً چه معنایی دارد؟!, «قرار نیست اتفاقی بیفتد» یعنی چه و اینکه شما چه برداشتی و ذهنیتی از آن دارید با اینحال هر برداشتی که داشته باشید لازم نیست بگوئید چون واقعاً :« قرار نیست اتفاقی بیفتد».

پاول اردوش ریاضیدان مجار جمله معروف و بسیار شیرینی دارد که همه فلسفه زندگی من تا این سن با این آموخته ها و تجارب روی آن بنیانگذاری شده است, این جمله برای کسانی مثل من که بیماری و مرض فکرکردن به هرچیزی در این عالم و پشت این عالم از جهانهای زیر زمین تا جهانهای پشت آسمانها را دارند یک جمله جامع و مانع است در اصطلاح فلسفی.

به این تعبیر که هم اثبات کننده خودش هست هم نفی کننده غیر خودش و برای منی که تمامی جاده ها و مویرگهای فکری را بهم وصل میکنم تا مبادا از چیزی در مملکتم غافل باشم و قابل تعمیم به غیر و هرکسی و هرچیزی چه انسان و چه غیر انسان باشد. اردوش که معروف است به پرکارترین ریاضیدان همه اعصار و تعداد مقالات منتشر شده او حول حدس ها و قضیه ها در زمان حیاتش قابل مقایسه با هیچ ریاضیدانی نیست فقط چند قول شمارای معروف دارد که البته بسیار هم حیاتی و مهم هستند. درباره زندگینامه این مرد, کتابی نیز با عنوان: The Man Who Loved Only Numbers نوشته و منتشر شده است.

اردوس میگوید: «هدف از زندگی حدس زدن و اثبات کردن است». حدس زدن در قاموس لغت چیزی نزدیک به خیال و رویا یا خود خیال است, حدس همان چیزی است که به قلب و فکر و خیال می افتد و انسان را تهییج به حرکت میکند. این حرکت چه از دید دیگران منطقی باشد چه دیوانگی حسی است که در شما یعنی در خون و هوای جاری در رگهای شما آمیخته است و هیچ ایمان و اطمینانی برای باورکردن این حس و - چیزی که تنها شما میبینید نه هیچکس دیگری- چیزی بهتر از مراجعه به این حس منحصر بفرد در شما نیست. همان "به دلم افتاده است" می باشد, زندگی کردن در فلان نقطه‌ی دنیا یا کشور، دوست داشتن یک ترانه و موسیقی، اظهار نظر درباره یک کتاب یک انسان که شما از آن خوشتان می‌آید یا نه احساس بدی به کارها و خودش دارید و احتمال اینکه خصلتی  در او می بینید اما خودش خبر ندارد و نمی‌بیند.

اینها حدسهایی هستند که اثباتشان ملموس و طبیعی و دردسترس و زودرس است اما من میخواهم درباره اثبات هایی عقلی و زمانی که مردم نمی بینند بنویسم، حدس هایی که منشاء آنها حس قلبی شماست احساس شماست که حامل یک حدس درباره آینده است که چه ترسیمی از زندگی خود در آینده هرچند به زعم اطرافیان نامعقول از خود دارید این منظره یک حدس است این حدس را میتوان درباره اطرافیان داشته باشید بستگی به اینکه روی چه کسی متمرکز هستید اما وقتی متمرکز شدید باید خود را برای اثبات آن وقف کنید. از این عجیب تر، این حدس ها درباره گذشته هم صادق است که شما درباره گذشته چه چیزی را می خواهید و قلب شما خواستۀ اثبات کردن آن را دارد, برای اثبات آن نیاز به زمان است باید گوشت و خونی که در رگهای شما بعد از این حدس جریان پیدا می کند از جنس آن هدف اثباتی باشد. شما باید گوشت جدید برویانید و آن قسمت از سیستم عصبی خود را کاملا طی زمان تغییر دهید پس از مردن قسمت کهنه قبلی.

همه آنچیزی که شما اثبات میکنید یعنی قدر و مقدار آن نوع و بزرگی آن زمان رسیدن به آن راه آن که طولانی باشد یا کوتاه راحت باشد یا سخت پرپیچ باشد یا سرراست و بزرگی و کوچکی حدس به چیزهایی مثل قدرت و توان روحی و تمرکز بر حدس یا همان خیال و صدای قلبی شما و قطعا مولفه های بسیار دیگری دارد که نه شما و نه هیچکس دیگری از آنها خبر ندارد اما هدف و حدس و خیال هرچه قدر دور و نزدیک یا بزرگ و کوچک مطمئنا شما این باور قلبی را دارید که یک طرف قضیه شما هستید برای اثبات آن اینکه چقدر دید شما وسیع است یا محدود یا چه ها می توانید ببینید و نمی توانید ببینید در این مسیر برای اثبات به شخص شما بر می گردد.

پس وقتی در عنوان گفتم «قرار نیست اتفاقی بیفتد» منظور این سیر طبیعی و مهم بود که در اصل خود اتفاق است که زندگی سرشار از حدس ها یعنی حادثه ها و خیال ها و رؤیاهایی است که منشاء آنها کوچک و در قلب شما اما نتیجه آنها بزرگ و بزرگ تر از شما و هر آنچه دارید هست, این فلسفه زندگی من و همه هستی است.

کوزه گر دهر

دوشنبه 5 تیر 1396

آدمهای ساکت را دوست دارم، بی صدا و بی حرف آنهایی که سالهاست حرفی برای گفتن ندارند و کسی نمی تواند به حرف وادارشان کند. نه حسابِ سال را دارند نه ماه نه روز در دنیای خود سیر می کنند و از هرچه در اطرافشان میگذرد بی خبرند. بی میل به آمیزش با خلق و در انزوای پری غوطه ورند. نه میلی به توجه کسی دارند نه شادمان به شادی کسی نه خشم دارند از خشم کسی برای خود هستند و خود را به کسی نمی دهند و کسی را هم نمی خواهند.

دریاهایی مواج از اندیشه و بینش هستند اما حرفهایشان از نفس هایشان برای زندگی کمتر است، میان جمع هستند اما در جمع نیستند از تنهایی وحشتی ندارند و ناب ترین لحظات خود را در تنهایی و خالی از هرچیزی در خویش یافته اند، اینها نابند و زرین گوهر الماس وجودشان با هیچ گردی و ناخالصی نیامیخته است نیازی به احدی ندارند و آنی کسی را برای دفع نیازهای خویش در خیال خود راه نمی دهند.


نمیدانم چه باید کرد با دل

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396

از وقتی در محیطِ مجازی با افرادِ مجازی کنتاکت پیدا کرده ام - پیش از اینها به محیطهای سوشال آشنا نبودم؛ رفیقان و همکیشان و ندیمان و مصاحبان را یکی پس از دیگری کشته ام نه فیزیکی که خیلی راحت با کلماتی برنده تر از تیغ این مشی دلنشین را برای افراد محیط واقعی خیلی پیشتر از آشنایی با نت انجام دادم. بین اینها از دو جنس دختر و پسر و رده سنی 18 تا 25 کمی بیشتر بود و در محیط زندگی رده سنی بالاتر هم بود. نمیخواهم تمام فیلمنامه زندگی ام را مرور کنم تا جز به جز بررسی کنم تا علل را پیدا کنم فقط اگر بخواهم از آخر شروع کنم علت اصلی آن کشف رسیدن به حقیقت "تنهایی" در خویشتنم است جدا شدن از جمع و پیوستن و نهراسیدن از این تنهایی عمیق و رها شدن از وابستگی به هرچیز و هرکس.

شاید بیشترین درد قتل اینها قبل از خودشان دردی بوده و ترسی بوده که برای من داشته به محض به سردی گراییده شدن رابطه مثل دو آهنربا که خاصیت ربایش بهم را از دست داده اند. آخرینِ همه اینها که تعداد کمی هم نبودند دیشب نصفِ شب در سکوتِ شب به قتل رسید و من با یک روحِ عاصیِ خونخوار از کشتن اینها لذت میبردم که زنجیرهای وابستگی خود بهشان را از دست و پایم پاره می کنم. کاش میشد پیدا همدردی که گفتگوی من و او را میخواند از کلمات"تو بدرد من نمیخوری" و "تو بی مصرفی" و "تو فایده ای نداری" از من به او تا جمله "حرفهایی که شنیدم رو تا آخر عمر یادم نمیره" و "شبهای زیادی رو توی سکوت بهشون فکر میکنم" او به من در پنج دقیقه به پنج صبحِ چهارشنبه. اینجاست گورستانی پر از رفیقان خوب و بدی به ناحق و به حق کشته شده درحالیکه بظاهر زنده اند اما هرکدامشان را بعد از بقتل رساندن با حرفهایم در این گورستانی که بینشان خودی و غیرخودی، آشنا و غریبه، مجازی و واقعی، دختر و پسر، دفن کرده ام و هیچکدامشان حتا چشمانشان دگر در جهتی نمی چرخد و لبانشان نمی جنبد, آه از این دل! فغان از دل! ز دستش یک دَم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل.

رنج عدم قدرت انتخاب

سه‌شنبه 2 خرداد 1396

این ترم هم در حال تمام شدن است و من ناراضی از بستن این ترم به این شکل زشت و بد, مهجوریت از درس و کتاب و آخرسر مثل همه تمایل به اینکه سوالی, نکته‌ئی, برشی برجسته گفته نشده و کمی هم نگران از بابت مقداری بیش از حد لازم از عدم حضور در کلاس‌ها بابت چی؟ بابت حالِ متلاطم و خروشانِ درون و بیرونِ آرام و ساکت مطلق. و من گاهی به جهات مختلف موضوع نگاه می‌کنم چقدر حالم بد می‌شود و مجبورم از باب فرار از این حال به‌گوشه‌های دیگر این داستان طولانی نگاه کنم مثل نگاه کردن به چیزهایی فراتر از این موضوعات, چیزی که این موضوعات را خرد و پست نشان دهد وقتی به چیزی ارزشمندتر نگاه می‌کنی.

گفتم "ناراضی" چه کلمه زیبایی گاهی باخودم فکر میکردم که کلمات اندیشه‌ساز هستند یا اندیشه‌ها کلمات‌ساز و کدام بر دیگری مقدم است تا اینکه مثل این مورد متوجه شدم قبل از همه حالِ انسان هست که هم کلمه می‌سازد و هم اندیشه, چشمانت در گردابی از اندیشه احساس به چپ و راست نگاه می‌کنند و کلمات خروشان ظاهر می‌شوند این ماه‌هایی هم که گذشت متوجه این شدم روزهایی که بیش از همیشه و قبل متوجه موضوعی دور از چشم خودم شدم مسئله‌ئی که نه برای حل آن وقت گذاشته‌ام و نه حتی آنها را دیده‌ام که به آنها فکر کنم جملات: «از خودم ناراضی‌ام», «از حالم ناراضی‌ام», «از زندگیم ناراضی‌ام», «هیچ کاری نکردم» و این جملات وقتی معنی حقیقی خودشان را پیدا می‌کنند که  حالی و حالتی که در آن موقع با دیدن چیزهایی که این کلمات ساخته شده درک شود, شما یک چیزی می‌بینید ـــ همان حس و احساسی که گفتم ـــ و برآمده از آن حس کلماتی در ذهن شما ترجمه می‌شود. برای درک این کلمات باید آن حس  که هنگام دیدن آن صحنه‌ها باشند درک شود وگرنه به هزاران نوع این کلمات را عیناً دیگران هم تکرار می‌کنند.

سینه زمان را می‌شکافم

جمعه 8 اردیبهشت 1396

سینه زمان را می‌شکافم، به هر طرف نگاه می‌کنم تا چیزی ببینیم غیر از آن و این چیزی که تا قبل از این دیده‌ام چیز جدیدی نمی‌خواهم، تکه‌های پازل زندگی را به گونه‌های گون و ناگون می‌چینم تا طرح دیگری ببینم، چنگ به هر چیزی می‌زنم تا خودم را بکوبم و باز از نوع دیگری بسازم، بسازم نوع دیگری و نبینم هیچیک از اطرافیان را. سینه زندگی را می‌شکافم تا پا به جاده‌ای بگذارم که نه کسی پا به آن گذاشته و نه کسی پس از من خواهد توانست پا گذارد، راهی به بی‌نهایت‌های زندگی.

تنهایی وسوسه‌انگیز است، تنهایی برای کسی مثل من خیلی لذت بخش و دلفریب است یک تنهایی عمیق در خود و ذهن خالی از هر بیگانه‌ای. به یک فکر فارغ و آسوده نیاز دارم به فکری که هیچکس در آن راه پیدا نکند هیچکس نباشد جز خودم و فقط خودم در آن باشم همه افراد محیط در آن محو و نابود باشند غرق در این تنهایی ذهن لذت بلندی است که به همه زاویه‌های اطراف نگاه می‌کنم تا با شکافی هرچند اندک راهی به این بی‌نهایت محض و مطلق و بدون بازگشت پیدا کنم راهی که هیچکس و احدی راه به آن نبرد و پیش از این نبرده باشد. به یک تنهایی عمیق و بکر ابدی و جاودانه در خود نیاز عمیق دارم.

حریم برای احترام

جمعه 1 اردیبهشت 1396

مدت‌ها قرار بر این بود که متنی فی‌البداهه در بلاگ قرار ندهم و تا مانند متونی درسی حلاجی و تحلیل و بررسی و وارسی نشده منتشر نکنم، اما انسان است و هزاران دغدغه گاهی بی‌هوا نکته‌ئی حرفی یادی یا خاطری در ذهن و قلبت تو را مشغول کرده و مجبور به نوشتن می‌شوی تا متن آمده از دست نرود و اینها که یکباره می‌آیند یکباره هم می‌روند پس اگر جایی مکتوب نشوند رفتنشان زودی حتماً است. 

یکی می‌گفت قدیم احترامی بود بزرگ و کوچکی بود الان نیست البته برای ایشان نیست، جدای از اینکه من همیشه در برخورد با بزرگ و کوچک از شوخی که ذاتاً حامل شکستن خطوط حساس حریمی است پرهیز می‌کنم و حریمی برای محیط و خودم و اگر طرف مقابل قائل به این خطوط باشد هستم ـــ و ایشان هم مستثنا از این اصل نیست و همیشه با اینکه خارج از حرمت و قواعد رفتار می‌کند برایشان حرمت قرار می‌دهم اما با یاد گذشته که بر صغر و کبر مستضعف با زور و زبان فیزیکی حرمت برای خود ایجاد می‌کردند الان را به قولی خالی از سلسله مراتب و آن احترام حبابی - به قول من - می‌بینند و دیگر مسائل مانند دگرگونی دهر و ایام را مزیدی بر این افسوس زمانه می‌بینند که دیگر صغار بر او احترامی ندارند.

اما چرا برای کبار یا دیگران یا دیگرِ دیگران، چنین چیزی به خاطر نمی‌آورد این که من اگر توانستم با زبان فیزیکی و زور صغار را متقاعد به احترام کنم مصاحب و همدوشان و اطرافیان اما برای من احترام قائل نبوده و نیستند نه در حال که در گذشته هم. اگر کسی در چنین موضعی باشد و اندکی موقعیت خود را در محیط و ظرف مکان و زمان و روزگار سنجش کند در می‌یابد که آن احترام حبابی احترام نیست و من چرا همیشه با تجاوز به حرمت و حریم دیگران هیچ‌وقت نتوانستم احترامی و حریمی برای خود داشته باشم چون کلمه حریم از ایشان که متشکل از فضایی است که: من تعدی به شخصیت و هویت و شخص دیگران نمی‌کنم و من در این حریم قرار دارم - مهجور است.

شما اگر وارد حضور چنین شخصی شوید که دیگران هم حضور دارند کاری نادرست و غلط مرتکب شده اید ـــ بله چون بقول ایشان دیگر مثل قبل مراتبی در رفتار و احترام وجود ندارد ناخواسته بی‌حرمتی و بدحرمتی و حرف های سخیف و لاطائل و یاوه به شما و شخصیت و حریم و حضور شما هم اصابت می‌گند چون حضوری که آن شخص راس آن است از هرگونه حرمت و مراتب شخصیتی و آداب لازم خارج است از این مجلس هم که برخیزید هیچ چیزی بر روحیات خوب شما افزوده یا غمی از شما کاسته نمیشود بل که بر عکس چون چیزی سر جای خودش نیست و حد و حدود و مراتب و حریم مشخص نیست حالت خروج شما از مجلس بدتر از حالتی است که به مجلس وارد شده اید.

هیچ‌وقت تا نظری از ما نخواسته اند نباید نظر خود را ارائه کنیم ـــ اگر به خواست دیگران نظر بدهیم با مشخص کردن شخص شما نظر شما به هر شکلی که باشد از دو حالت بد و خوب خارج میشود به دید یک آلترناتیو نگاه می‌شود اما اگر نخواسته نظر خود را اظهار کنید ـــ منتظر حمله و کنار زدن نظر شما و پائین آوردن شخصیت خودتان که بعد مجبور به دفاع از خود می‌شوید __ و این دفاع از خود دلیلی بر از دست دادن چیزی درونتان هست __ باشید.

خوشبختی: تطابق درون و برون

دوشنبه 23 اسفند 1395

سر کلاس فقه نشسته بودیم و درس درباره نکاح و طلاق مدرس مدعی است که تا حال باعث پیوند خیر زیادی شده، از بچه ها می پرسید عاقل هستید یا شاغل؟ تا اگر شاغل است و موقعیت ازدواج دارد با خانواده اش تماس بگیرد که برای ازدواج او اقدام کنید و چند کلمه خیر و راهنمایی و از حرفهای ریش سفیدی. دونفر از بچه ها که نه شاغل بودند و نه سربازی رفته بودند. یکی از بچه ها شاغل بود با کفالت مادرش بخاطر فوت پدرش از سربازی معاف بود تک فرزند هم بود. مدرس می گفت تا پایان این ترم حتما باید ازدواج کنی اگر عقدنامه را تا روز آخر بیاوری چند نمره به درست اضافه میکنم و شماره مادر را بده تا با او تماس بگیرم.

من بین این حرفها به این فکر می کردم ممکن است که اینقدر فاصله داشته باشد چیزی که خواسته درونی من است و چیزی که واقعا اتفاق می افتد؟ اینکه من می خواهم اگر روزی قرار بر ازدواج بود او خودش وارد زندگی من شود یعنی مثل دو دوست که همدیگر را پیدا می کنند احساس می کنند مانند هم فکر می کنند و یک احساس دارند و یک جهان بینی دارند. نه اینگونه که خیلی سنتی دیگران برای من پیدا کنند و من تایید کنم. نمی دانم. خیلی وقتها احساس میکنم اطراف من و در ظاهر آنچه اتفاق می افتد خیلی با آنچه که درونا به آن اعتقاد دارم فاصله دارد و من فقط عقاید و رفتار و آداب آنها را از روی عرف و ادب و احترام و زندگی کردن با آنها پذیرفته ام. باید چند سال (شاید کمتر از چند سال هرچه کمتر جانم آسوده تر) دیگر به رشد کردن درخت زندگی ام فرصت دهم تا ببینم چه شکلی خواهد داشت آیا من مثل محیط می شوم؟ که خیلی بعید است. آیا محیط مانند من می شود که خیلی بعیدتر است. یا حالت سوم که راهم جدا می شود و در محیطی قرار می گیرم که شبیه درون من هستند و درون من شبیه آنها و این نیاز به زمان دارد زمان آن، کوتاهی و بلندی اش به رشدِ شخصیت و کامل شدن و شکل پیدا کردنش دارد.

Gerd Rüdiger Puin

دوشنبه 23 اسفند 1395

The Koran claims for itself that it is 'mubeen,' or 'clear,' but if you look at it, you will notice that every fifth sentence or so simply doesn't make sense. Many Muslims—and Orientalists—will tell you otherwise, of course, but the fact is that a fifth of the Koranic text is just incomprehensible. This is what has caused the traditional anxiety regarding translation. If the Koran is not comprehensible—if it can't even be understood in Arabic—then it's not translatable. People fear that. And since the Koran claims repeatedly to be clear but obviously is not—as even speakers of Arabic will tell you—there is a contradiction. Something else must be going on.


یک زندگی پر از هیچ

یکشنبه 22 اسفند 1395

یک زندگیِ پُر از تهی، یک زندگیِ کاملاً بی معنی. به این فکر کن به این فکر نکن به چیزی فکر نمیکنم. به صدای زنگِ کلیسا فکر میکنم وقتی که به صدا در می آید به قدیسه که سر از در کلیسا بیرون می آورد. به هیچ چیز فکر نمیکنم همه چیز مثلِ قبل می شود. همه فکرها از من جدا میشوند وقتی می بینند به اندازه مرا پر کرده اند پر کرده اند از تهی . سرشار از هرچیز از هرگوشه از هر رنگ از هر صدا خودم را رها میکنم در یک سقوطِ آزاد با یک دلتنگی شدید از نوعِ تنهایی تنهایی تنهایی ناب. این تنهایی های ناب که دوست دارم مرا در آغوش بفشراند و من آنها را بفشارم در بغل. فقط تنهایی باشد از جنسِ هیچ دیگر هیچ انسانی هیچ صورتی هیچ صدایی هیچ فکری هیچ آینده ای هیچ امیدی هیچ آرزوی خیالی و پوچ و دست نیافتنی نباشد.

فقط خودم باشم فقط خودم با دنیایی از دلتنگی و تنهایی که انتهایی ندارد که پایانی ندارد. مثل دختری که برای آب از چادر ییلاقی جدا شده و برای پر کردن کوزه پای رود می رود تا هرگز به ده برنگردد. مثل پسرِ چوپانی که گله خود با سگِ باوفایش را با خود به دشت برده تا اندکی پس از غروب زیر نورِ ماه به خودش به خدا و این تهی فکر کند. تا هرگز به روستا برنگردد. حالِ من حالِ این مردِ چوپان است که یک سفرِ بی مقصد بدونِ برگشت می خواهد سفری که مقصدی ندارد انتهایی ندارد سفری که خودش را پدر و مادر و خانواده و همه را جا می گذارد و می رود تا رها باشد تا آزاد باشد تا بتواند نفس بکشد به حجمِ همه زندگی حقیقی به حجمِ تمامِ جهان.

حالِ من حالِ کودکی نیست که دنبال بازی و تجربه باشد حالِ من حالِ دختری نیست که در طبعِ دخترانه اش غرق باشد حالِ من حالِ پسری نیست که فکرِ فتحِ قله روستایش باشد حالِ من حالِ مردی است که دلش تمنای یک سفرِ بی برگشت را دارد خواهش و آرزوی پریدن و آزاد شدن. حالِ کسی که طاقت زندگی با سایه ها و همنشین های غریبه و ناهمنشین را ندارد. دلش جاده می خواهد مسیر بی مقصد می خواهد سفرِ بی برگشت می خواهد عبادتگاه وُ معبد می خواهد. این مرد دلش انسان نمی خواهد زندگی نمی خواهد. این مرد دلش حقیقت می خواهد.

( تعداد کل: 31 )
   1       2       3       4    >>